امروزه برای ما مدرن بودن یعنی تعلق داشتن به محیطی که ماجرا،قدرت،شادی، رشد،و دگرگونی خود و جهان را به ما وعده میدهد و در عین حال ما را با تهدید به نابودی و تخریب همه انچه داریم ،همه انچه می دانیم و همه انچه هستیم روبرو می سازد.
گرداب زندگی مدرن از سرچشمه های بسیاری تغذیه شده است کشفیات بزرگ در عرصه علوم فیزیکی که تصویرازعالم و جایگاه ما در افت و خیزآن را تغییر میدهند.صنعتی شدن امر تولید که دانش علمی را به تکنولوزی مبدل میکند محیط های جدید بشری می آفریند و محیطهای قدیمی را نابود می کند سرعت و آهنگ زندگی را شتاب می بخشد و صور جدید از قدرت شرکتهای بزرگ و مبارزه طبقاتی به وجود می آورد.
افت و خیزهای عظیم در شمار و ترکیب جمعیت ،رشد سریع مناطق شهری ،نظامهای ارتباط جمعی که دور ترین اقوام و جوامع را به همدیگر نزدیک می سازد دولت های ملی با ساختار بروکراتیک ،جنبش های اجتماعی توده ائی یا همان n.g.oها و درآخر بازار جهانی سرمایه داری که دائم در حال گسترش و دستخوش نوسانات حاد است این فرایند اجتماعی که چنین گردابی را به وجود آورده است جملگی مدرنیزاسیون نام گرفته است.
روسواولین کسی بود که واژه مدرن را به همان صورت به کار برد که بعدها در قرن 19و20 رواج پیدا کرد در رمان رمانتیک روسو موسوم بهالوئیز نو.قهرمان جوان رمان سن پرو به قصد کشف دنیائی نو از روستا به شهر مهاجرت می کند .هجرتی که بواقع برای میلیونها تن از مردمان و زنان جوان قرون بعدی درحکم نوعی الگو یا نمونه ائی بوداوازاعماق گردباد زندگی به معشوقه خویش نامه می نویسدو می کوشد ازاین طریق شگفتی و هراس خویش را نشان دهد. فضائی که روسو از آن نام می برد فضای تلاطم ،مستی،گیجی روانی،گسترش امکانات تجربه و تخریب مرزهای اخلاقی و پیوندهای شخصی،جو بزرگ پنداشتن،خوار شمردن نفس،جواشباح سرگردان در خیابان و در جان همان جوی است که در آن خلق و خوی مدرن زاده می شود.روسو می گویدمن فقط اشباحی را می بینم که در برابرم ظاهر می شوند اما به محض اینکه می خواهم آنها را بدست بیاورم ناپدید می شوند.
اما اگر صد سالی جلوتر بیاییم می بینیم که مدرنیته از یک طرف همراه خود پیشرفت، ترقی، بیشتر شدن اوقات فراغت،افزایش استفاده از وسایل ارتباط جمعی ،و به قول ماکس وبر باعث افسون زدائی از سنت شده است و خرد و عقلانیت در این نوع جوامع حرف اول را میزند امااز طرف دیگر باعث به وجودآمدن سازمان های بروکراتیک عظیم شده است که به قول ماکس وبر در حکم قفس آهنینی هستند که ما برای خودمان آنها را به وجودآورده ایم.
از نظر نیچه نقد به مدرنیته درواقع انتقاد به ایدئولوژی خرد باوری است نقدی که به پیامدها و نتیجه های این باور می تازد، به علم،علم گرائی وخردابزاری تکنولوژی.
نقد یافتن نادرستی هاست .نیچه میگوید خرد باوری
(عقل برای کانت فاتح قطعی تاریخ است ازاین ایده خرد بود که ایده های آزادی،عدالت و حقیقت شکل گرفت.
کانت در سنجش خرد ناب در تقابل با فلسفه دکارت نظریه ائی از فرجام را قرار داده بود که به ایده خداوند اهمیت نسبی می دهد اندیشه های فلسفی سده های پیشین انسان را برده می دید وجودی پایان ناپذیر که با حس نادانی گناه و مرگ سرو کار دارد کانت نسبت را معکوس کرد موجود متعالی ایده هایی شد ساخته آدمی و همین نکته راه را گشود و تا آنجا پیش رفت که فوئر باخ آن را معادل بت وارگی خرد معرفی می کند.نزد کانت انسان آرمان اخلاقی خود را در هیئت خداوند می آفریند.)در نهایت چیزی نیست جز یک ایدئولوژی که سلطه مرد غربی را بر زنان وطبقات تهیدست توجیه می کند.و این نگرش خردباورانه به خردابزاری تبدیل می شود خردی که در خدمت برآوردن نیازهاوخواستها قرارگرفت وسرانجام به بنیان جامعه مصرفی منتهی شد.
وبر بحث افسون زدائی را مطرح کرد و خرد را اصل قرار داد اما پس از مدتی او هم مانند نیچه معتقد بود که خرد باوری به گسترش خرد ابزاری منتهی میشود که نظارتی بیشتر است بر شیوه های زندگی اجتماعی و فرهنگی
رشد خرد ابزاری به آزادی که هگل به آن امیدوار بود منتهی نمی شود بلکه به قفس آهنین منتهی می شود.
وبر معتقد بود انسان زندانی موقعیت هائی است که سازنده ارزشهای اخلاقی زندگی اجتماعی او هستند.
اما نیچه معتقد است که مدرنیته دنیا را جهانی محاسبه پذیر،ساده گرا و درک شدنی در می آورد.
آگاهی نه اگاهی خدایگان بلکه اگاهی بنده است اندیشه این سان بیزاری ناشی از موقعیت فرودست است موقعیت تراژیک انسان مدرن این است که اشتیاقش به زندگی با دیگران(آن گونه زیستن که به شور،شهوت و غریزه اش پاسخ دهد.)در جریان پیشرفت به پذیرش تدریجی انزوا و تنهائی منجر می شود برای فهم خواست و اراده خویش باید اراده دیگری را پذیرا شویم و سرانجام از خواست خویش بگذریم.
در انتقاد از فردیت مدرنیته زیمل معتقد است که در فردیت از حل شدن کامل مانع میشود انسان مدرن چون یگانه مسئول ارزشهای خود است که آفریده همواره هراسان و وانهاده است
اما انتقادهای اساسی از مدرنیته را مکتب فرانکفورت صورت دادند. هورکهایمراز اعضای مکتب فرانکفورت معتقد بود که جامعه به یک اقتصاد روز تبد یل شده است و روابط کالائی و سود مدارنه در همه روابط ما نفوذ کرده است.واین عمل را جامعه سرمایه داری از طریق رسانه های جمعی، آموزش و پرورش،..انجام میدهد( و به قول گرامشی این کا را از طریق هژمونی های سیاسی فرهنگی ،...انجام میدهد) تا آنجا که افراد در آن جامعه احساس میکنند که خود اختیاری آنها را قبول کرده اند.و احساس آزادی می کنند.آدورنو از دیگر اعضای مکتب فرانکفورت از تاثیرات سرمایه داری بر موسیقی و هنرسخن میراند و معتقد است که سرمایه داری باعث شده است که ارزش هنر و موسیقی از بین برودواز طریق کپی آثار هنری و موسیقی این کار راانجام می دهد.وی در یکی ازسخنرانی هایش گفت که امروزه ارزش تئآترراخودتئاتر تعین نمی کند بلکه ارزش آن از پولی که افراد برای بلیط آن پرداخت می کنند تعیین می شود.ابزار دیگری که جامعه سرمایه داری از آن استفاده می کند به عقیده آدورنوimageمی باشد که از طریق دادن image این کار را انجام می شود آدورنو تا انجا پیش می رود که معتقد است که همه چیزیک کپی است .ودر همه چیز ما نفوذ شده حتی dream های ما هم تحت سلطه انواع بازیهای کامپیوتری قرار گرفته است.
اما با وجود همه این هگل مهمترین اصل مدرنیته را آزادی عنصر ذهنی می داند این آزادی به همراه خود فرد گرائی ،حق انتقاد استقلال کنش را پیش می اورد.
هگل در نهادهای سیاسی دولت تحقق آزادی را یافت و اعلام کرد تاریخ مدرن حرکت پرشتابی است به سوی آزادی.
مارکس میگوید بر ماست که علیه جهان کهنه ،نور جهان تازه را درخشانتر کنیم.
مارکس معتقد بود پس از چند دهه که بورژوازی عامل به جلو بردن مدرنیته است حال نوبت پرولتاریا است که مدرنیته را به جلو ببرد.