طبقه خدمت كند ، قرار دارند و با استثمار مادي كارگران فرهنگي و مصرف كنندگان به چنين كاري مبادرت مي ورزند . از نظر ايدئولوژيكي نيز وظيفه آنها نشر افكار و جهان بيني هاي طبقه حاكم و رد انديشه هاي جايگزين ديگري است كه ممكن است به دگرگوني يا رشد آگاهي طبقه كارگر از منافع خود و جلوگيري از تبديل شدن اين آگاهي به مخالفت فعال و سازمان يافته سياسي بينجامد . پيچيدگي اين مدعا منجر به اين شده كه سه نوع نظريه الهام گرفته از ماركسيسم در مورد رسانه هاي مدرن داشته باشيم ، نظريه اقتصادي سياسي ، نظريه انتقادي و نظريه هژموني رسانه ها ، از اين ميان ، نظريه اول به سنت ماترياليستي ماركسيستي وفادارتر است زيرا بر عوامل اقتصادي تاكيد دارد اما دو نظريه ديگر بيشتر به عوامل ايدئولوژيكي ( روبنائی ) پرداخته اند .
۲) نظريه اقتصاد سياسي رسانه
دغدغه ما از احياي اصطلاح قديمي نظريه اقتصاد سياسي رسانه ، مشخص كردن رهيافتي است كه بيش از محتواي ايدئولوژيكي رسانه ها بر ساخت اقتصادي 6 رسانه ها تاكيد دارد و با پذيرش وابستگي ايدئولوژي به زير بناي اقتصادي ، تحقيقات را به سوي تحليل تجربي ساختار مالكيت رسانه ها و عملكرد نيروهاي بازار سوق مي دهد . از اين نقطه نظر ، نهاد رسانه را بايد بخشي از نظام اقتصادي دانست كه البته پيوندي تنگاتنگ با نظام سياسي دارد . ويژگي غالب معرفتي را كه رسانه براي جامعه و درباره جامعه توليد مي كند ، تا حد زيادي مي توان با ارزش مبادله انواع گوناگون محتوا ، تحت شرايط فشار براي گسترش بازار و همچنين با منافع پنهان اقتصادي صاحبان و تصميم گيرندگان آن توضيح داد . اين منافع به لزوم سودآوري فعاليت رسانه اي و سودآوري ساير بخش هاي تجارت به عنوان نتيجه گرايش ها و فرايندهاي انحصاري ادغام افقي و عمودي ناشي از آن مربوط مي شود .
پيامد آن را مي توان در كاهش منابع رسانه اي مستقل ، تمركز در بازارهاي بزرگ ، اجتناب از خطر كردن ، غفلت از بخش هاي كوچكتر و فقيرتر مخاطبان بالقوه مشاهده كرد . آثار نيروهاي اقتصادي تصادفي نيست ، اما مستمراً در جهت حذف “ … آن صداهايي عمل مي كنند كه فاقد قدرت يا منابع اقتصادي هستند … منطق پنهان هزينه منظماً در جهت تثبيت موقعيت گروه هايي كه از قبل در بازارهاي رسانه هاي جمعي جا افتاده اند و حذف گروه هاي فاقد سرمايه لازم براي ورود موفقيت آميز به بازار عمل مي كند . پس صداهايي كه باقي مي مانند عمدتاً به كساني تعلق دارد كه احتمال كمتري دارد كه توزيع ثروت و قدرت موجود را مورد انتقاد قرار دهند .
بر عكس ، آناني كه بيشترين احتمال مبارزه جويي از سوي آنهاست قادر به بيان عمومي نارضايي يا مخالفت خود نيستند زيرا منابع كافي براي برقراري ارتباط مؤثر بر گروههاي وسيع مخاطب را در اختيار ندارد ”
وجه مثبت اصلي اين رهيافت در توانايي آن براي ارائه احكام آزمون پذير تجربي درمورد عوامل تعيين كننده بازار است ، هر چند كه اين عوامل متعدد هستند كه اثبات تجربي آنها بسيار دشوار است . يكي از وجه منفي نظريه اقتصاد سياسي اين است كه آن بخش هايي از رسانه ها كه تحت كنترل عمومي قرار دارند به سادگي نمي توانند در قالب عملكرد بازار آزاد تبيين شوند . هر چند كه اين رهيافت رسانه را فرآيندي اقتصادي مي داند كه حاصل اش عرضه كالايي است به نام محتوا ، اما نوع خاصي از رهيافت اقتصاد سياسي مدعي است كه محار رسانه در واقع توليد مخاطب است و نه محتوا . به اين معنا مي باشد كه رسانه ها توجه مخاطبان را به سمت آگهي دهندگان سوق مي دهند و به اين ترتيب رفتار مخاطبان رسانه ها را از طريق معيني تعيين مي كنند .
2.مكتب فرانكفورت(انتقادي):
بدون شك مكتب فرانكفورت يكي از مهمترين دستاوردهاي فلسفي قرن بيستم است كه جمعي از نئو ماركسيست هاي نوين از جمله تني چند از فلاسفه، عالمان علوم اجتماعي و از همه مهمتر منتقدان فرهنگي را در خود جاي داده است از اين روي و از ديدگاه منتقدانه ي اين گروه در شرايط خاص زمانيشان نام ((نظريه ي انتقادي))سخت زيبنده آنان است.
اين گروه از منتقدان از برخي نظريه هاي ماركسيستي دل خوشي نداشتند به ويژه گرايش خاص جبرگرايي ماركسيستي، كه آن را بشدت نفي مي كنند. آنها رسما در سال 1923 در فرانكفورت آلمان مكتب فرانكفورت را پايه گذاري كردند. آنچه به نظر مي رسد آنها به خوبي شرايط خاص زماني خود را همراه با شكست نظريه هاي ماركسيستي به همراه افول جنبش هاي كارگري و در مقابل قدرت گرفتن راست افراطي سوار بر موج فاشيسم، همچنين يأسى جهان شمول وعذاب آور كه بر مردم چيره شده بود و عملا تنها گزينه هاى مورد انتخاب در مقابل فاشيسم را سرمايه دارى انحصارگرا و توتاليتاريسم استالين قرار مي داد درك كرده بودند و آنها در شرايطي كه حتي باور خوشبينانه آنتونيو گرامشى به اين كه مردم مى توانند از طريق كنش جمعى بر سرنوشت تاريخى خود تسلط پيدا كنند، كاملاً كمرنگ شده بود نظريه ي انتقادي را كه در اصل حفظ اندك اميدي بود براى تغيير تاريخى مثبت، بنا نهادند . بسياري از فرانكفورتي ها همراه با قدرت گرفتن هيتلر، آلمان را به مقصد ايالات متحده آمريكا ترك كردند و موسسه پژوهش اجتماعي را پايه نهادند. آنها بعد از كوچ اجباريشان فعاليت هاي خود را در نيويورك ادامه دادند از اعضاي برجسته فرانكفورت مي توان به هوركهايمر، آدورنو و ماركوزه، اريش فروم، والتر بنيامين و همچنين هابرماس اشاره كرد.
بعد از اتمام جنگ جهاني دوم جمعي از پيروان مكتب به خاك آلمان بازگشتند و باقي در آمريكا ماندگار شدند.
مكتب فرانكفورت بيش از آنكه به خاطر نظريه هايش شناخته شده باشد بابت انتقادهايش نسبت به جامعه مدرن شناخته مي شود. فرانكفورت هرچند نظريه ماركسيسم افراطي را بشدت رد مي كند اما خود به مثابه پرتستانيزميست براي ادامه ي تغيير شكل اجتماعي اي كه ماركس از طريق آن سعي مي كرد فلسفه اخلاق را به نقد سياسي و اجتماعي تبديل كند.
بدون شك هدف غايي و نهايي اين مكتب نزديك كردن و پيوند نظريه و عمل مي باشد، در اصل پديد آوردن نوعي بينش اجتماعي كه در غالب آن زيردستان توانايي تغيير شرايط بالادستان را بيابند و بر اين مبناي پايين به بالا، بستري براي رهايي انسان فراهم شود كه در نهايت منجر به شكل گيري جامعه عقلاني كه اتوپياي فرانكفورتي هاست گردد و حتي يكى از اهداف اساسي مؤسسه پژوهش اجتماعى، پيوند نظريه هاى فلسفى با تحقيقات تجربى بود.
انديشه هاي نسل اول مكتب فرانكفورت را به سه مرحله تقسيم كرد اولين مرحله از زمان شكل گيرى مؤسسه پژوهش اجتماعى آغاز مى شود وتا پايان دهه ۱۹۳۰ ادامه مى يابد كه در آثار ماكس هوركهايمر پايه گذار جنبش نظريه انتقادى بيشترين نمود را پيدا مي كند. اين دوره «ماترياليسم تاريخى ميان رشته اى» ناميده مي شود. هوركهايمر در اين دوران به دنبال ارائه تحليلى ديالكتيك از نسبت هر بخش به كل فرهنگ است.
مرحله دوم به معناي واقعي كلمه نظريه انتقادى خوانده مى شود كه با ترك ماركسيسم به جهت نيل به مفهوم عموميت يافته ترى از نقد همراه است. هوركهايمر و آدورنو در اين دوران با مشاهده پيروزى قريب الوقوع حزب نازى در اوايل دهه ۱۹۴۰ ، به سومين مرحله مكتب فرانكفورت كه «نقد عقل ابزارى» خوانده مى شود وارد شدند. آنها در كتاب ديالكتيك روشنگرى (۱۹۴۱) و ماركوزه در كتاب انسان تك ساحتى(۱۹۶۴) ، فرايند تسلط رسانه اي بر طبيعت را عامل انسانيت زدايي مي نامند
يك نظريه انتقادى در حقيقت بدون آنكه در نسبى گرايى يا شكاكيت جامعه شناسى هاى سنتى و دانش همانند ديدگاههاى مانهايم گرفتار آيد، مى كوشد نشان دهد چگونه حقيقت وجهى تاريخى و عملى دارد.و در حقيقت وظيفه تئوريسين هاي انتقادي نشان دادن تناقض هاي آشكار و پنهان در ايدئولوژي هاي حكومتي و مقابله با آنها بوسيله ي اين شيوه نقادانه مي باشد. بارز ترين مثالي كه مي توان در اين باب زد ، آشكار كردن اين نكته توسط فرانكفورتي هاست كه در نظام هاي سرمايه داري چگونه صورتبندى هاى نوعى حمايت كننده از سرمايه دارى، در واقع به خلاف آن چيزى كه وانمود مى كنند اتفاق مي افتند بر اين اساس يك اقتصاد آزاد غالباً به كنترلى نيمه انحصارگرا منجر مى شود كه در آن دولت از تحديد اصناف قدرتمند منع مى شود؛ مبادله عادلانه كار در يك بازار آزاد معمولاً به استثمار كارگران در برابر كمترين دستمزد ممكن منجر مى شود.
نسل دوم مكتب فرانكفورت در واكنش به سومين مرحله نسل قبل، ايده يك نظريه انتقادى را دوباره مطرح كرد. بدون شك هابرماس مشهور ترين نظريه پداز انتقادي اين دوران است،
عقايد آدورنو وهوركهايمر:
این اندیشمندن اين گونه به مسأله پرداخته اند که صنایع فرهنگی بخش جدیدی از صنعت موسسات اطلاع رسانی مانند رادیو، مطبوعات و سینماست که برای به نتیجه رساندن منافع صاحبان صنایع به کار می افتد. در نتیجه این صنایع فرهنگی باعث تولید تخدیر کننده محصولات فرهنگی، ایجاد بازارهای وسیع تر تجاری و سازگاری سیاسی است.به عبارتی، در حقیقت فرهنگ توده ای حاصل فرهنگ منفعل و اسیر کننده است بنابراین بنیانگذاران این نظریه معتقد بودند که ظهور فرهنگ توده ناشی از تولید انبوه صنایع فرهنگی توسط سرمایه داری انحصارگرا بود و در نتیجه سرمایه داری با توسعه مصرف زدگی، لذات کوتاه مدت و افسانه بی طبقه بودن جامعه، موفق شد فرهنگ خود را بفروشد. به طور کلی از دیدگاه این اندیشمندان، کالا مهمترین ابزار ایدئولوژیک در این فرآیند محسوب می شود.
از نظر آدرنو و هورکهایمر، دنیای امروز و دنیای آینده یک دنیای کاملاً کنترل شده است و آزادی حقیقی انسان در پرتو این جهان و در اثر توسعه عقلانیت، لطمه دیده است. در جهان امروز، خرسندی و خوشبختی فرد تحقق نمی یابد، مگر در روندی تاریخی که با زوال فردیت همراه است. این زوال باعث یکسان سازی آگاهی و شعور انسانی از طریق ارتباطات هدایت شده، نادیده گرفتن خصلت و کیفیت فرد در جریان تحول شکل های تولید و دگرگونی در ساخت روانی انسان به دلیل اجتماعی شدن یکسان انسان ها، می شود.همان طوركه دیدیم، آنها معتقدند که در جهان تحت سلطه بورکراتیک، عقل در خدمت سلطه درآمده و توانایی های رهایی بخش خود را از دست داده است. یعنی برای فرد هیچ هویتی قایل نیست و در جایی دیگر می گویند: تا زمانی که تاریخ جهان به شیوه عقلانی و منطقی خود تداوم می یابد، نمی تواند سرشت راستین انسان را متحقق سازد. یعنی نظام سلطه در جهان معاصر حتی امید به اتوپیا و اندیشه آزادی را هم از بین برده است. که در این ارتباط آدرنو می گوید: گریز تنها راه انسان آگاه است تا به آزادی و رهایی از سلطه دست پیدا کند.
آدرنو و هورکهایمر در یکی از نوشته های خود صنعت فرهنگ را به عنوان یکی از مهمترین ویژگی های عصر سلطه عقلانیت ابزاری توصیف کرده و می گویند که در عصر سرمایه داری متأخر، تلفیق فرهنگ با سرگرمی و بازی، فرهنگ توده ای منحطی را بوجود آورده است. مصرف کنندگان صنعت فرهنگی چاره ای ندارند زیرا در ورای افق واقعیت محسوس، چیزی نمی بینند. کارکرد اصلی صنعت فرهنگی، در عصر سرمایه داری پیشرفته، از میان برداشتن هرگونه امکان مخالفت اساسی با ساخت سلطه موجود است. جامعه ای که در چنبر صنعت فرهنگی در غلتیده باشد، هرگونه نیروی رهایی بخش را از دست میدهد آنها معتقد بودند که در ارتباطات نوین جهانی، کارکرد پنهان وسایل ارتباط جمعی، فریب انسان در جامعه مدرن است. آنها بر تبلیغات در صنعت فرهنگ تأکید داشته و برآنند که اوج تبلیغات در صنعت فرهنگ این است که مصرف کنندگان احساس نمایند که مجبور به خرید و مصرف فرآورده های این صنعت هستند، حتی اگر این اجبار از جانب خودشان باشد. هورکهایمر و آدرنو در انتقاد از صنایع فرهنگی براین باورند که ساختارهای بورکراتیک و عقلانی شبکه های ارتباط جمعی فرهنگ نوین، انسان مدرن را کنترل می کنند و فرهنگی را بوجود می آورند که غیر خودجوش، هدایت شده و مصنوعی است نه یک فرهنگ ذاتی و واقعی. بدین معنا که آنها نگران دروغین بودن این فرهنگ هستند. مکتب فرانکفورت این فرهنگ را فرهنگ بسته بندی شده توده گیر می داند که توسط رسانه های جمعی منتشر می شوند و از طرف دیگر از تأثیر سرکوبگری و بی حس کنندگی این فرهنگ بر مردم هراسانند.
آدرنو معتقد است که جامعه به کمک صنایع فرهنگی نمی گذارد، انسانها، جهان دیگری جز آنچه که هست ،برای خود متصور شوند. در هم ریختگی شعور به مرحله ای رسیده است که دیگر به زحمت می توان انسانها را نسبت به این وضعیت آگاه کرد. به نظر می رسد که منظور آدرنو این است که جهان نوین به آخرین مرحله خود رسیده است و در واقع نظارت بر افراد چندان کامل شده که دیگر نیازی به عمل رهبران نیست
عقايد ماركوزه:
جامعه مصرفی و رفاهی معاصر با برآوردن نیازها و خواست های کاذب و تحمیل شده بر افراد مانع نقد وانتقاد می گردد و محیطی توتالیتر را از لحاظ فکری و ارزشی ایجاد می کند. به این ترتیب اندیشه و رفتار تک ساحتی پدید می آید. یکی از پدیده های مهم که باعث به وجود آمدن رفتار تک ساحتی می شود، وسایل ارتباط جمعی و صنایع سرگرم کننده و وقت پرکن و همچنین آموزش و پرورشی است که خلاقیت و اندیشه فردی را از میان می برد. پیامد چنین وضعی از نظر مارکوزه، سیاست زدایی جامعه و حذف مسایل سیاسی و اخلاقی از زندگی اجتماعی است.نيازهاي كاذب و تحميل شده بر افراد مانع نقد ا ميشود و انسان تك ساحت به وجود ميآيد.
در مفهوم «فرهنگ بسته بندی شده»، مارکوزه بر نقش تشدید کننده رسانه های جمعی و غرق شدن سنت های فرهنگی طبقات پایین جامعه در فرهنگ بسته بندی شده، تأکید می کند. بر پایه این نظر، وسایل ارتباط جمعی نوین، در پاسخ به ضرورت های تبلیغات و افزایش مصرف شکل گرفته اند و نوعی از آگاهی کاذب به وجود می آورند. در این وضعیت مردم، منافع واقعی خود را درک نکرده و به نظم اجتماعی یکپارچه، سرکوبگر و نالایق خومی گیرند. مارکوزه باتفکیک خواست های راستین بشر از خواستهای کاذب، نقش وسایل ارتباط جمعی را پس زدن خواست های راستین به ضمیر ناخودآگاه و دامن زدن به خواست های کاذب مي داند.
عقايد يورگن هابرمارس:
ج- نظریات یورگن هابرماس: هابرماس با دو مفهوم «عقل ارتباطي» و «حوزه عمومي» به بررسي همه جانبه ارتباطات در عصر جديد مي پردازد، وي با تناقض قائل شدن ميان كنش استراتژيك و كنش ارتباطي معتقد است هدف كنش معقول(استراتژيك) صرفا رسيدن به هدف است اما هدف كنش ارتباطي دستيابي به تفاهم ارتباطيست.
همچان که از نظریات هابرماس برمی آید؛ هدف کنش معقولانه و هدفدار صرفاً دستیابی به یک هدف است ولی، هدف کنش ارتباطی دستیابی به تفاهم ارتباطی است.
عقلانیت در حوزه کنش استراتژیک به معنی رشد نیروهای تولید وگسترش نظارت تکنولوژیک بر طبیعت و سرانجام، شکل هایی از نظارت بر زندگی اجتماعی است. عقلانیت در حوزه کنش ارتباطی، یعنی گسترش ارتباط انسانی که مناسبات مبتنی به سلطه را پشت سر می گذارد، عقل ارتباطی، براساس منطق، گفتگوی آزاد و تفاهم استوار است.
واضح است یکی از عناصر مهم کنش ارتباطی، عنصر گفتار است، اما یک چنین کنشی گسترده تر از آن است که تنها اعمال گفتاری یا معادل های غیرشفاهی آن را دربرگیرد.
تأکید بر کنش ارتباطی و نه کنش معقول (کار)، به عنوان بارزترین پدیده بشری نقطه جدایی افکار مارکس و هابرماس است. هابرماس معتقد است که کنش ارتباطی بنیاد سراسر زندگی اجتماعی و فرهنگی و نیز همه علوم انسانی را تشکیل می دهد. در حالی که مارکس بر کار تأکید داشت.
به نظر هابرماس، راه حل مسأله عقلانیت کنش معقول و هدفدار، در عقلانیت کنش ارتباطی نهفته است. عقلانیت کنش ارتباطی به ارتباط رها از سلطه و ارتباط آزاد و باز می انجامد. عقلانیت در اینجا مستلزم رهاسازی و رفع محدودیت های ارتباط است.
به نظر هابرماس نقطه پایان فرآیند تکامل اجتماعی، یک جامعه عقلانی است. در اینجا عقلانیت به معنای کلی، نظامی ارتباطی است که در آن افکار آزادانه ارائه می شوند و در برابر انتقاد حق دفاع دارند.
هابرماس در چارچوب تئوری عمل تفاهمی و روی آوردن به یک رهیافت تلفیقی تر برای نظریه پردازی اجتماعی، میان جهان زندگی و نظام اجتماعی تمایز قایل می شود. جهان زندگی، جهان معنا و عمل ارتباطی و اجماع و توافق و رابطه ذهنی است؛ در مقابل عناصر اصلی نظام اجتماعی را قدرت و پول تشکیل می دهند. به عبارتی او، عقلانیت نظام اجتماعی(جامعه) و عقلانیت جهان زندگی را متمایز می داند، در حالی که عقلانیت اجتماعی مستلزم، نهادمندی یک نظام هنجاربخش است، عقلانیت جهان زندگی مستلزم روا داشتن کنش های متقابلی است که تحت هدایت توافق های مبتنی بر هنجارها نیستند، بلکه مستقیم یا غیرمستقیم، تحت تأثیر توافق هایی اند که از رهگذر تفاهم ارتباطی به دست می آیند، به عبارتی دیگر عقلانیت جهان زندگی مستلزم آن است که انسان ها آزادانه با یکدیگر به توافق برسند، نه آن که تحت تأثیر نیرومند نیروهای خارجی به توافق دست یابند.
هابرماس پس از تمایز قایل شدن میان این دو سطح، به این استدلال روی می آورد که در جهان معاصر، عقلانیت به گونه ای برابر در هر دو سطح رشد نکرده است. زیرا نظام اجتماعی سریع تر از جهان زندگی عقلانی شده است. در نتیجه جهان زندگی تحت چیرگی یک نظام اجتماعی عقلانی شده درآمده است. براثر همین وضع، زندگی روزانه، دچار فقر شده است و جهان زندگی بیش از پیش بی مایه گشته است. به نظر هابرماس راه حل این قضیه در رهایی جهان اجتماعی از چنگ استعمار نهفته است، تا از این طریق، جهان اجتماعی بتواند به شیوه های مناسب خود عقلانی گردد.
ب- (گستره) حوزه عمومی:
حوزه عمومی مجموعه ای از کنش ها و نهادهای فرهنگی است که کارکرد غیرفرهنگی یعنی نقش های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیز پیدا می کنند. این کارکردها، جنبه عمومی و همگانی دارند که در بهترین حالت از نفوذ نیروها و نهادهای دولتی مستقل و مصون هستند. گستره همگانی، فضای اظهارنظر، گفت وگو، بحث و چاره جویی در مسائل همگانی است. هر کس بالقوه حق و قدرت شرکت در این فضا را دارد و باز به گونه ای آرمانی و نظری، هیچ کس را امتیازی نسبت به حقوق دیگران در این فضا نیست. به لحاظ تاریخی مهمترین نقش را در حوزه عمومی، نشریات و روزنامه ها داشتند و نقش مستقل نهادهای حوزه عمومی به معنای دقیق و کامل خود محصول فرهنگ روشنگری سده هجدهم است. یعنی روزگاری که بحث نقادانه درباره افکار عمومی آغاز شد و همپای این بخش، ایده ای نیز پدید آمد:
- تمایز بین عقیده فردی و افکار عمومی، نباید موجب سرکوب عقیده و آزادی بیان گردد.
- درست است که عقیده همگان فراتر از خواست ها، نیازها، اشتیاق ها و باورهای فردی می رود اما نمی توان به این بهانه عقاید فردی را سرکوب کرد. بلکه باید به ارزیابی و ارزشیابی آنها پرداخت. این خواست پرشور آزادی بیان که روشنگران هر یک به گونه ای طرفدار و منادی اش بودند، موجب شکل گیری منطقی تازه شد: یعنی منطق گفتگو که در محدوده نهادهای حوزه عمومی بوجود می آید. البته باید خاطرنشان ساخت که حوزه عمومی تنها مجموعه ای از نهادها نیست، بلکه هر نوع کنش فردی را در ابراز نظرش در محل کار، مدرسه و یا دانشکده یا میان دوستان دربرمی گیرد.
به این ترتیب هابرماس دو مرحله را در شکل گیری وسایل ارتباط جمعی معاصر در نظر می گیرد که یکی از قرن هفدهم تا اواخر قرن هجدهم را شامل می شود که میان دولت و جامعه مدنی، حوزه عمومی در اماکنی مثل کافه ها و گالری ها شکل گرفت، که بر اثر این بحث های آزاد، افکار عمومی و در نهایت روزنامه های آزاد بوجود آمدند و در مرحله دوم که از اواخر قرن نوزدهم تا حال را دربرمی گیرد. در این مرحله با ظهور اتحادیه ها، سندیکاها و احزاب سیاسی و تشکل هایی که ماهیتی عمدتاً اقتصادی داشتند، حوزه عمومی به حوزه اعمال نظر گروه های فشار تبدیل شد. به این ترتیب حوزه آزاد افکار عمومی از خلال بحث ها، به ابزارهایی برای اعمال نظر، دستکاری و جهت دهی به آنها توسط رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی تبدیل شد.
همچنان كه در ابتدا نيز اشاره شد مكتب فرانكفورت، به دنبال شكست جنبش هاي ماركسيست اروپايي، شكل گرفت و با نقد پوزتيويسم و اثبات گرايي، خواهان تفسير جديدي از الگوي ماركس شد و در مجموع مي توان گفت ماركوزه با طرح موضوع انسان تك ساحتي، هوركهايمر با مفاهيم فرهنگ بسته بندي شده و صنعت فرهنگي، آدورنو با بحث زيبايي شناختي و نهايتا هابرماس با نظريه كنش ارتباطي و حوزه عمومي سعي داشتند تا ضمن انتقاد از جامعه نوين و رسانه هاي جمعي، راه چاره برون رفت از اين وضعيت در پناه مكتب ابداعي خود يعني فرانكفورت بيابند درمجموع مي توان مكتب نظريه انتقادي را بدليل موقعيت خاص زمانيش و همچنين ماهيت انتقاديش يكي از چالش برانگيز ترين مكاتب قرن بيستم ناميد چالشي كه هر چند با ورود به قرن بيست و يكم و موج جديد راستگرايي جهاني كمرنگ تر از گذشته به نظر مي رسد اما هرگز ماهيت انتقادي خويش را تغيير نداده اس
3 ) نظريه هژمونيك رسانه
سومين مكتب تحليل رسانه در سنت ماركسيستي را مي توان با احتياط تحت عنوان كلي نظريه هژموني قرار داد . اصطلاح هژموني را گرامشي در مورد ايدئولوژي حاكم به كاربرده است . اين نظريه كم تر بر عوامل تعيين كننده اقتصادي و ساختي يك ايدئولوژي داراي جهت گيري طبقاتي تاكيد دارد . بلكه بيشتر برخورد ايدئولوژي ، اشكال بيان آن ، شيوه هاي دلالت و سازوي رهايي كه به كمك آنها اين ايدئولوژي استمرار مي يابد و شكوفا مي شود يعني متابعت بي چون و چراي قربانيان و موفقيت در تسخير و شكل دهي به آگاهي آنها ، اختلاف اين رهيافت با رهيافتهاي ماركسيسم كلاسيك و اقتصاد سياسي در اين است كه در اينجا ميزان استقلال ايدئولوژي از زير بناي اقتصادي بيشتر انگاشته مي شود .
ايدئولوژي به شكل تعريفي تحريف شده از واقعيت و تصويري از روابط طبقاتي يا با عبارات آلتوسر “ رابطه تخيل افراد با شرايط واقعي وجودشان ” از اين لحاظ مسلط نيست كه توسط طبقات حاكم به زور تحميل شده است بلكه سلطه آن به اين خاطر است كه داراي نفوذ فرهنگي آگاهانه و پايداري است كه به خدمت تفسير تجارب واقعي ، البته به صورتي پوشيده و در عين حال مداوم در مي آيد .
كوشش هاي نظري برخي متفكران ماركسيست به ويژه پولانزاس و آلتوسر به پالايش اين نظريه انجاميد و نگاه ها را به راه هاي باز توليد و مشروعيت بخشي روابط سرمايه داري بر اساس پذيرش كم و بيش داوطلبانه خود طبقه كارگر جلب كرده است . ابزار اين تلاش ها را پيشرفت تحليل نشانه شناسي و ساختاري با معرفي روش هايي براي كشف و استخراج معناي پنهان و ساختارهاي آن فراهم آورده است
.
منابع :
1 _ مك كويل ، دنيس / درآمدي بر نظريه ارتباطات جمعي / پرويز اجلالي / مركز مطالعات رسانه ( تهران ) 1382 / چاپ اول .
2 _ ساروخاني ، باقر / جامعه شناسي ارتباطات / انتشارات روزنامه اطلاعات ( تهران ) /
3-آدورنو وهورکهايمر/ديالکتيک روشنگري/
4-انتقاد از مدرنيته/بابک احمدي

نوشته شده توسط علی در
Sat 13 Jan 2007 |