تبليغاتX
نقد اجتماعی - در باره سانسور و تبعات آن

اخبار سرگرم کننده، زندگي خصوصي ستاره ها، وضع هوا و ترافيک با درسايه قرار دادن اخبار واقعي جاي مقام هاي امنيتي و سازمان هاي اطلاعاتي رژيم هاي ديکتاتوري را گرفتند. شيوه اي که بسيار زيرکانه تر و موثرتر عمل مي کرد و هم چنان مي کند. در يک جامعه خفقان گرفته ومحکوم به سکوت، هر فرياد اعتراضي ، پژواکي عميق مي يابد، در جامعه کرشده از هياهوها، مي توان آزادانه فرياد زد ولي هيچکس آن را نخواهد شنيد. بدين ترتيب بدون آنکه تجاوزي در ظاهر به حقوق وآزاداي افراد صورت گيرد، جامعه به سوي نوعي شبه خواب (کما) عمومي هدايت مي شود و همانند رژيم هاي ديکتاتوري افراد از يکي از اساسي ترين حقوق خود محروم مي شوند: امکان فهميدن مسائل مهم جوامع و جهان براي انتخاب صحيح درميان آنها.

شبح سنگين « تفکر واحد» از ميان همين مکانيزم است که هرچه بيشتر بر سر جوامع مدرن سايه مي افکند به خصوص آنکه ما شاهد زير و رو شدن فضاي رسانه اي نيز هستيم. پديدار شدن اينترنت به همراه رسانه هاي ديجيتالي، و سرازير شدن انبوه تلويزيون هاي محلي و ماهواره اي و به بازار آمدن ابزارهاي نوين مانند تلفن هاي همراه، درکنار روزنامه هاي مجاني که خبررساني را هرچه بيشتر گروگان تبليغات، اين سانسورچي پنهان و زيبنده وضع موجود، قرار مي دهند، فضاي اطلاع رساني نويني در جهان پديد آورده اند. از اين پس روزنامه ها و رسانه هايي که بتوانند در جامعه نفوذ داشته و استقلال خود را در مقابل وضع موجود حفظ نمايند، ناپديد مي شوند چرا که اطلاعات نيزبه کالا تبديل شده است و محتواي خبررساني در آن لاجرم قرباني بازارپسند بودن مي شود.

نگاهی به پدیده سانسور و تبعات آن

واقعیت این است که در جوامع طبقاتی؛ اندیشه نیز طبقاتی است. اندیشه‌ی طبقاتی؛خود، محصول بلا منازع تفکر «زور»، «قدرت» و«سرمایه» است. در واقع«طبقه‌ی استثمارگر، با پشتوانه‌ی ربوده‌ی خویش که تبلور و تراکم نیروی«کار» مردمان محروم و خاموش است، به موجودیت تحمیلی خویش، قدرتی شیطانی بخشیده و زیر سلطه‌ی تجهیزات نظامی، فرهنگ انحطاطی خود را به لعاب مفاهیم مترقی هنر و فرهنگ امروز می‌آلاید و می‌گسترد تا بیش از پیش، پاسخ گوی نیازمندی های متجاوزین جهانی باشد»1
در این جا اما، پرسش اساسی این است که چنین مساله‌ای، چه گونه صورت می‌گیرد و عواقب ناشی از وجود یک محیط سانسور زده چیست؟ باید توجه داشت که تمام تلاش«سرمایه» درچنین جامعه‌ای، در وهله‌ی نخست؛ معطوف است به مثله کردن هر نوع عقیده و اندیشه‌ای و سپس رواج تعلیمات خرافی و آن چه سرمایه، «خود» می‌خواهد و لاغیر. درچنین حالت تاسف‌باري نویسنده و هنرمند، ناگهان، خود را مغلوب شده می‌بیند. مغلوب در برابر همه‌‌ی آن چه که دستگاه سانسور در ذهن‌‌اش تحمیل کرده. لیکن فاجعه می‌آغازد. چه را که هدف اساسی سانسور، چیزی نیست جز این که ذهن، به صورت مکانیکی، حذف کردن را بپذیرد،نشریات، می‌پذیرند تحلیل نکنند تا حداقل بسته نشوند. نویسنده بسیاری ازمسایل ذهن‌اش را نمی‌نویسد تا کتاب‌اش- که البته یک سال در اداره‌ی سانسور مانده- چند ساله نشود. سینما از طرح بسیاری از مسایل پرهیز می‌کند تا به ورشکستگی و فلاکت نیفتد و وقتی چنین ادبیات و هنری به‌وجود آمد، اشکال«سانسور»- که تاکنون پنهان بود- سرباز کرده، خود را در معرض نمایش می‌گذارد تا هر چه بیش‌تر چهره‌ی کریه‌اش نمایان شود. چهره‌ای چندگانه که مهم‌ترین و پلشت‌ترین این چهره‌ها را می‌توان به صورت زیر دسته بندی کرد:
نخستین و اساسی‌ترین شکل «سانسور»؛ سانسور سنتی است. در این مرحله، فضای فکری و ذهنی جامعه، طوری ساخته می‌شود که مردم، ناخودآگاه- و از روی عادت یا تعلیم مدارس و حتا قبل از آن، خانواده و...- ممنوع بودن بسیاری مطالب را می‌پذیرند، بی‌آن که به طور مشخص، قانونی وجود داشته باشد. در این‌جا البته نقش خانواده و رابطه‌ای که برمبنای روح پدرسالاری در آن وجود پیدا می‌کند، بسیار مهم و با اهمیت است. شکل دوم اما، خود را درشکلی قانونی نشان می‌دهد. این که به طور کلی، بحث درمورد برخی از مسایل، ممنوع اعلام می‌شود. درواقع، در شعور جمعی جامعه‌ی سانسور زده، ذهنیتی ایجاد می‌شود که انگار دخالت در چنین مسایلی کفر محض بوده و ورود به حریم آن‌ها، تخطی از قانون تلقی می‌گردد. شکل دیگر، حذف مطالب و اندیشه از بالا است بدون این که دستورالعمل ثابتی برای آن مطرح باشد. خودسانسوری نیز از دیگر اشکال سانسور است. به این ترتیب که نویسنده و هنرمند و به طور کلی اهل اندیشه؛ به سبب ترس از چاپ نشدن یا معطل شدن اثرش یا برای جلوگیری از زیان مالی یا ترس از این که ارتباط‌اش با مخاطب قطع گردد و... ناگزیر به اعمال سانسور و حذف مطالب و اندیشه‌ی خود می‌گردد. توقیف و جمع آوری اثر بعد از انتشار و یا حربه‌های غیرقابل پیش‌بینی چون بایکوت کردن اثر و تبلیغات منفی برای کم اهمیت جلوه دادن آن، همه و همه از اشکال متفاوت سانسوراند و بالاخره حذف فیزیکی خالق اثر و صاحب اندیشه که فجیع‌ترین نوع سانسور در یک جامعه است. همه‌ی این اشکال، می‌تواند به بحران عظیم فرهنگی جامعه منتهی شود. چه را که عواقب ناشی از سانسور چنان گسترده است که در مدت کوتاهی می‌تواند به طورکلی به مرگ فرهنگ و ادبیات بیانجامد.
قطع پیوند نویسنده وهنرمند ازملت، حتا قطع پیوند روشنفکر با منبع ذخایر فرهنگ بشری، بی‌خبر نگه داشتن مردم جامعه‌ی سانسور زده و درنهایت فاسد شدن شان- چه را که جز شکم و مادیات و تنازع بقا به چه می‌توانند پای بند باشند؟!- و در نهایت پایین آمدن شعور اجتماعی و ذوق فرهنگی و ادبی- و چه بهتر برای «سرمایه»، اگر شعور اجتماعی، هرچه بیش‌ترتنزل کند!- و... ازجمله‌ی این عواقب محسوب می‌شود. «سانسور» درواقع؛ جلاد بی رحم استعدادهای خلاق است. اختاپوسی که با هرنوع اندیشه‌ی مترقی‌ای، دشمن بوده و سایه‌ی شوم‌اش را بر آن می‌افکند. حرمت مفاهیم انسانی را از بین برده و کلمات را از محتوای‌شان خالی می‌کند و آن چه باقی می‌ماند نطفه‌ای ناقص و عقیم خواهد بود که نمی‌تواند به رشد و بالندگی خود ادامه دهد و درنهایت، نوزادی ناقص الخلقه به وجود خواهد آمد که تنها لاشخورها را به کار آید.«سانسور» در روی دیگرش، سبب جوان مرگی هنر و ادبیات نیز می‌گردد. چه را که وقتی اثر منتشر نمی‌شود؛ وقتی خالق اثر می‌بیند که هرچه می‌آفریند، به وسیله‌ی سانسور، مثله شده و خالی از بار مفهومی خود، عرضه می‌گردد و عصاره‌ی فکرش با سرنگ سانسور از اثر، کشیده شده و به دست مردم نمی‌رسد، به ناچار در خود فرو رفته، ازحرکت باز می‌ماند. اما همان طور که گفتیم«سانسور» به این هم رضایت نمی‌دهد. اگر نویسنده و هنرمندی در برابر همه‌ی این فشارها مقاومت کند و به هرطریق ممکن، سلامت ذهن و عین خود و رابطه‌اش را با مردم حفظ کند، آن‌گاه «جلاد سانسور» به خشم آمده در برابر نیروی قلم، می‌ایستد؛ آن هم نه با حذف «اثر»، بل که با حذف «خالق اثر». قتل‌هایی که در طول تاریخ کشورمان گریبان اهل اندیشه را گرفته، همه در این راستا بوده است

«سانسور» هم چنین ارتباط و پیوند میان خالقان اثر را از بین برده، آن‌ها را به انزوا می‌کشاند. از این رو در محیطی که «سانسور» در آن مستقراست؛ نقد ادبی و هنری یا از بین می رود یا به انحطاط و دعوا و مرافه می‌انجامد یا به اسطوره پروری‌های گاه به شدت مضحک منتهی می‌گردد و رواج پیر و مرشد و مرید بازی و... به حد اعلای خود می‌رسد. بسیاری شاگرد پروری می‌کنند و منتظر ستایش‌های فرعون گونه می‌مانند و به این ترتیب بلبشویی ایجاد می‌شود و درست در این جاست که، ادبیات و هنر؛ جای خود را به ابتذال و بی‌فرهنگی خواهد داد.
با این همه؛ اندیشه نه با حذف فیزیکی از بین می رود و نه با اعمال زور و پول و قدرت. تاریخ به ما نشان داده که حذف اندیشه، در نهایت عقیم می‌ماند و این، اندیشه است که به هرصورت ممکن، راه خود را درمیان مردم بازخواهد کرد. چه را که «سانسور» نمی‌تواند همه را برای همیشه سرکوب کند و جریان اندیشه را با اعمال منفی خود، یا با توسل به قتل و کشتار و گیوتین و... برای مدت طولانی‌ای منحرف سازد.
هنگامی که در جامعه‌ای آزادی وجود نداشته باشد، برابری زیر سؤال خواهد رفت. هنگامی که قوانین از نوع خاصی از تفکر حمایت می‌کنند، سایر تفکرات به حاشیه رانده می‌شوند و در نتیجه امکان بیان نظرات و خواسته‌های خود را نخواهند داشت. سانسور چنین ماهیتی دارد، سانسور رسانه‌ها امکان بیان خواسته‌ها و مطالبات برخی گروه‌های موجود در جامعه را از آن افراد می‌گیرد.
 همچنان که مارکس در مخالفت با سانسور مطبوعات ذکر می‌کند، نقد ابزاری است که امکان تعادل و تقابل را در فضای مطبوعات امکان‌پذیر می‌کند. در اصل چیزی مشابه همان نوشته به مقابله با آن می‌پردازد، در حالی که افراد ناتوان از مقابله مستقیم و همسان با نوشته‌ها مجبور می‌شوند از ابزار دیگر برای مقابله استفاده کنند. سانسور نتیجه ناتوانی دولت‌ها در کاربرد ابزار نقد در جامعه است.
در حالی که هیچ یک از دولت‌های سانسورگر نتوانسته‌اند در بلندمدت یک راهبرد یکسان داشته باشند و مجبور به تغییر رویه شدند. چین به عنوان یکی از مهم‌ترین سانسورگران اینترنتی با گذشت 30 سال از انقلاب فرهنگی چنان تغییری در اقتصاد خود به وجود آورده که هم اکنون یکی از مهم‌ترین سرمایه‌داری‌های دولتی به شمار می‌آید و بسیاری اقتصاددانان پس از اصلاحات سال 1992اقتصاد چین را اقتصاد بازار آزاد می
سانسور موجب می‌شود تا گرایش‌هایی که امکان بیان مطالبات و خواسته‌های خود را ندارند زیرزمینی شوند. چرا که ما در دوره به علم روانکاوی مجهز هستیم، می‌دانیم امیال سرکوب شده در جای دیگر خودش را نشان می‌دهد؛ یعنی با حذف امیال در جامعه آن گرایش‌ها از بین نمی‌روند، بلکه به دنبال محل دیگری برای بروز خواسته‌های خود هستند. به عنوان مثال وقتی خواسته‌های سوسیالیستی و عدالت‌طلبانه مبارزان و کشاورزان آمریکای لاتین با هجمه و مقابله نظامی مواجه می‌شود، هنگامی که تریبون‌های آنها در نشریات و مجلس از آنها گرفته می‌شود، تنها محل بروز آن خواسته‌ها مبارزه و مقابله نظامی است.
همچنان که در تعریفی ساده شده و مارکسیستی می‌توان ایدئولوژی را “ایده‌های حاکمان جامعه دانست”، تجربه تاریخی نشان می‌دهد، حاکمان از ابزار سانسور ایدئولوژیک به بهترین شکلی برای تسلط عقاید و نگرش خود استفاده کرده‌اند. آنها با نفی کامل سایر عقاید و نظرات، باورهای خود را تنها باورهای قابل قبول و پذیرش جلوه داده‌اند و تمامی عقاید آلترناتیو را منحط، بیگانه، تجدیدنظرطلبانه و …

نوشته شده توسط علی در Thu 6 Sep 2007 |