آزادی آواز چاقوها شد
وجيب ِدزدها
وجانماز تبر ها
آزادی، جواهرات گذرگاه سياست
وبازرگان دروغهای رنگين
ميان شهرها
آزادی، لنگه بارهای قاچاق
های ؛ چه كسی نشان كامل آزادی را به من ميدهد؟
اين واژه ی بی آبرو
آزادی چراغی است كه راه را دراز ميكند...
( از مجموعه "اين واژه ی بی آبرو")
ايستگاه
در پسينگاه خيالت
گيسويت را
از ميان دو كوه به دستم سپردی
در ابری پيچيدمش
كه بارانی در آن خفته بود
باران كه چشم گشود
آذرخشی
از گيسويت بر شد:
دلم باريد
در هوای خيالت
اخگری بسته بال
پرنده ای شدم
مرزهای فشرده ی مه را شكستم
تا يافتمت
سوار بر بال های خاكستر
باز گشتيم
به سپيده گرسنگان !
تنهايی ام
ايستگاه توقف غريبه هاست
در هوای خيالت.
....در زير زمين خفه كننده ي اين روح پاره پاره ام
ساعات غربتم
واگن ها به هم بسته شده اند
هر روز در ايستگاه انتظار
در ايستگاه بدرود
مي آيند و مي روند
مي روند و مي آيند
و درهاي بي قرارشان – هستي ام – را باز وبسته مي كنند
يك زخمم پياده مي شود
صد زخمم سوار
چه تونل بي انتهايي ست غربت
به كجايم مي برد
به كجايم مي برد كه اينچنين چراغ چشمانم سوسو مي زند
با اين همه
او مي بردم
مي بردم
مي بردم